خرید بک لینک
سال ۸۲ مامان مجبور شدند عمل فتخ ناف انجام بدهند و من به عنوان دختر بزرگتر، شب پیششان در بیمارستان ماندم.

هم اتاقی مامان هم عمل مشابهی داشت و چون آدم برون گرایی بود از همه دردهایی که به خاطر بچه هایش کشیده بود حرف زد. این که روزی چند تا آمپول می زند و چقدر درد تحمل می کند به خاطر بچه هایش که همه شأن هم بالای ۲۵ سال سن داشتند.

آن موقع حرف های آن خانم به نظرم لوس بازی بود. آدم چرا باید به خاطر بچه هایش آنقدر زجر بکشد و مرگش را به تعویق بیاندازد؟

چی شد که یاد ۱۵ سال پیش افتادم؟

سه روز است که پشت سر هم به خاطر این فسقلی ها، آمپول می زنم. حساب کرده ام تا به دنیا آمدنشان حدود ۵۰۰ آمپول می شود. گاهی اوقات روزی دو آمپول. بعضی اوقات سه آمپول.

تازه شانس آورده ام دیابت بارداری ندارم و الا تعداد آمپول ها بیشتر هم می شد.

برای چی اینهمه زجر می کشم؟ جوابش همانی است که ۱۵ سال پیش به نظرم لوس بازی می آمد.

پ.ن: دنیا خیلی ناجوانمردانه می گردد.

برچسب: نویسنده: هلیا محمدپور تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 11:22

صفحه بندی