خرید بک لینک

خانواده ای که ناگهان دو برابر شد

درباره این که چگونه مادر چهار بچه خواهم شد

روز هفتم از هفته ۳۰

با صدای کل کل پدر و دختر از خواب پریدم.
امشب قرار شده ضحی و باباش ماکارانی بپزند و من استراحت کنم. 
خوشم که سر جایش آمد صدای گریه ضحی را می شنیدم که فریاد میزد«پخته! پخته!» بعد هم گریه می کرد و می گفت:«از سر غذای من برو کنار. من تا عید آشپز میشم»
بابایش هم با تن یکنواختی می گفت:«نپخته! نپخته»
خلاصه!
یکربع سر ماهیتابه غذا بر سر پختن و نپختن گوشت چرخ کرده دعوت می کردند بدون آنکه یکی شان حاضر شوند یک ذره مزه گوشت را بچشد و ببیند پخته یا نپخته

برچسب: نویسنده: هلیا محمدپور تاريخ: سه شنبه 17 شهريور 1405 ساعت: 15:50

صفحه بندی