با صدای کل کل پدر و دختر از خواب پریدم. امشب قرار شده ضحی و باباش ماکارانی بپزند و من استراحت کنم. خوشم که سر جایش آمد صدای گریه ضحی را می شنیدم که فریاد میزد«پخته! پخته!» بعد هم گریه می کرد و می گفت:«از سر غذای من برو کنار. من تا عید آشپز میشم» بابایش هم با تن یکنواختی می گفت:«نپخته! نپخته» خلاصه! یکربع سر ماهیتابه غذا بر سر پختن و نپختن گوشت چرخ کرده دعوت می کردند بدون آنکه یکی شان حاضر شوند یک ذره مزه گوشت را بچشد و ببیند پخته یا نپخته